پنج سفارش سرنوشت ساز به شاه جوان که هیچ گاه شنیده نشد ساسان گستر: با گذشت نزدیک نیم قرن از انقلاب و انقراض سلسله پهلوی، میتوان دریافت که فهمیدن و شنیدن اندرزهای گران ملک الشعرای بهار چقدر برای گوش سنگین آن شاه ناپخته تازه بر تخت نشسته اهمیت داشته است. خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی:محمدتقی بهار، ملک الشعرای عصر مشروطه، در آثار خود همیشه پیوندی ناگسستنی میان «وطن دوستی» و «مسئولیت های اخلاقی و اجتماعی» برقرار کرده است. قصاید او تنها سروده هایی در ستایش میهن نیستند، بلکه بیانیه هایی سیاسی و هشدارهایی برای اصلاح امور کشور محسوب می شوند که از پسِ دهه ها، بازهم خواندنی و تامل برانگیز باقیمانده اند.باور بهار به آزادی و علاقه اش به وطن آنقدر پررنگ است که محمدرضا شفیعی کدکنی می گوید: «اگر دو ماهی بزرگ دریای شعر بهار بخواهیم صید نماییم، یکی مسئله وطن و دیگری آزادی است» پرویز ناتل خانلری نیز پیرامونش گفته است: «از قول من بنویسید و دو تا خط هم زیرش بکشید که وطن پرستی بهار و تعهد او به اصلاح ایران در شعرش متجلی بود.»در نگاه بهار، وطن نه تنها یک جغرافیای مرزکشی شده، بلکه عرصه ای برای تحقق امنیت، عدالت و تاریخ است. او با الهام از حدیث شریف «حب الوطن من الایمان»، در قصیده مشهور خود با باخبر «هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است»، می کوشد وطن دوستی را از سطح یک حسِ فردی به یک «تکلیفِ دینی و ملی» ارتقا دهد. استفاده از واژه «کافر» در این بیت، بیشتر از آنکه حکم فقهی باشد، شگردی بلاغی برای برانگیختن وجدان خفته جامعه در دوران پرآشوب مشروطه و خروج مخاطب از انفعال سیاسی بوده است.قصیده «حب الوطن»؛ اندرزنامه ای برای شاه جوانِ تازه بر تخت نشستهیکی از وجوه متمایز کارنامه شعری بهار، سودجستن از قالب قصیده برای انتقال پیام های انتقادی به مراکز قدرت است. بعد از شهریور ۱۳۲۰ و در شرایطی که ایران با بحران اشغال و بی ثباتی سیاسی دست وپنج نرم می کرد، بهار قصیده ای را در خطاب به محمدرضا شاه جوان سرود که در حقیقت «اندرزنامه ای سیاسی» برای پادشاهِ تازه به قدرت رسیده بود؛ هر چند پندها و اندرزهای او چندان به گوش محمدرضا شاهِ جوان فرو نرفت: هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر استمعنی حب الوطن، فرموده پیغمبر استهرکه بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جانچون شهیدان از می فخرش لبالب ساغر استاز خدا و از شاه و از میهن دمی غافل مباشزان که بی این هرسه، مردم ازبهائم کمتراستقلب خود از یاد شاهنشه مکن هیچ گاه تهیخاصه در میدان که شاهنشاه قلب لشگر استاز تو بی مراسم و بی سلطان نیاید هیچ کارزان که مراسم روح وکشور پیکر و سلطان سر استموبد والاگهر دانی به فرزندان چه گفت؟گفت حکم پادشاهان همچو حکم داور استعیش کن گر دادت ایزد پادشاهی دادگرپادشا چون دادگر شد روز عیش کشور استبهار شاه جوان را قبل از هر چیز به وطن دوستی فرا می خواند و می کوشد حبّ وطن را از سطح یک احساس شخصی به یک وظیفه دینی و اخلاقی ارتقا دهد. درنظر او، کسی که به میهن بی تفاوت باشد از مرتبه انسانیت فرو می افتد، و آنکه برای پاسداری از کشور جان می دهد، شایسته احترام و افتخار است. از همین جا روشن می شود که قصیده فقط مدحِ شاه نیست، بلکه تلاشی برای ساختن ذهنیت سیاسیِ جدیدی است که در آن وطن در مرکزِ ایمان، شرف، و مسئولیت جمعی قرار می گیرد.سپس بهار خطاب خودرا مستقیماً به محمدرضا شاه معطوف می کند و از او می خواهد که به جای اتکا بر شکوه ظاهری سلطنت، به وظیفه واقعی پادشاهی توجه کند. در نگاه او، شاه جوان باید قلب خودرا از یاد وطن، مردم، و مسئولیت خالی نکند و بداند که فرمانروایی بدون آیین، قانون، و مشروعیتِ اخلاقی، معنایی ندارد. بهار سلطنت را وقتی پذیرفتنی می داند که در خدمتِ سامان کشور، عدالت، و آرامش عمومی باشد، نه فقط در مقام نشانه ای تشریفاتی از قدرت: ای شهنشاه جوانبخت ای که قلب پاک توپرتوافکن بر وطن چون آفتاب خاور استدامنت پاکست و فکرت روشن و دستت کریماین چنین باشد شهی کاو فاضل و نام آور استگر پسر فاضل تر بود از پدر، نبود شگفتزان که خون ناف آهو اصل مشک اذفر استبا جهانداری نسازد علقه خویش و تبارپادشاهی مادری نازای و نسلی ابتر استبر دل مردم نشین کاین کشور بی مدعیساحتش پر نعمت و گنجینه اش پر گوهر استهست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدرجنبشی کن گرت ارثی زان پدر وین مادر استفرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهیاز ره شفقت، که ایران سخت زار و مضطر استیکی از محورهای اصلی نصایح بهار، تاکید بر عدالت است. او به شاه یادآور می شود که پادشاهیِ دادگر سبب آبادانی کشور می شود و بی عدالتی، پایه های حکومت را سست می کند. در این نگاه، شاه باید خودرا مسئولِ رنج های مردم بداند و فرصت تاریخیِ تازه را برای درمانِ زخم های کشور به کار بگیرد. بهار با یادآوری شکوه ایران باستان و نیز تاریخ ایرانِ اسلامی، شاه را به این آگاهی می رساند که او وارثِ یک میراثِ بزرگ است و باید در اندازه آن میراث رفتار کند.در بخش دیگری از نصایح، بهار بر اهمیت اقتدارِ دفاعی و آمادگی سیاسی تاکید می کند. او صلح را امری مطلوب می داند، اما می گوید صلحِ پایدار زمانی به دست می آید که کشور نیروی بازدارنده و لشکر منظم داشته باشد. با این وجود، قدرت از نظر او تنها در زور نظامی خلاصه نمی شود؛ بلکه اقتدار واقعی از قانون، تدبیر، و اعتماد مردم می آید. از همین رو، او شاه را از سستی، غفلت، و اتکا بر ظواهر برحذر می دارد و بر لزومِ نظم، سامان، و تصمیم گیری درست تاکید می کند.این همان ملک است کاندر باستان بینی در اوداریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر استوز پس اسلام رو بنگر که بینی بی خلافکز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر استاین همه جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بسشاه عادل کشورش معمور و گنجش بی مر استخسروان پیش نیاکان تو زانو می زدندشاهد من صفه شاپور و نقش قیصر استرو تفاخرکن به شمشیری که داری بر میانزان که زیر سایه او جنت جان پرور استجوشن غیرت به برکن روز هیجا مردوارزن بود آن کس که در بند حریر و زیور استگرد میدان وغا را توتیای دیده کنگرد هیجا توتیای دیده شیر نر استمردن اندر شیرمردی بهتر از ننگ فرارکآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر استگر بباید مرد باری خیز و در میدان بمیرمرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر استقتلگاه خویش را با دیده خواری مبینزان که آنجا قصر حورالعین و حوض کوثر استصلح اگرخواهی به ساز و برگ لشگر کوش از آنکبیش ترسد دشمن از تیغی که بیشش جوهر استملک را لشگر نگهدارد ز قصد دشمنانملک بی لشگر همانا قصر بی بام و در استاز امیر دزد و سرباز فقیر امید نیستشیر دوشیدن ز گاو مرده جای تسخر استمقتدر شو تا ز صاحب قدرتان ایمن شویشیر آفریقا هماورد پلنگ بربر استمردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولیبنده بیگانگان بودن ز مردن بدتر استبهار همین طور شاه را از وابستگی به بیگانگان و از هرگونه بندگی سیاسی برحذر می دارد. در نگاه او، بردگیِ بیگانه از مرگ هم بدتر است و فقرِ آزادانه بر ثروتِ وابسته و خفت بار برتری دارد. این بخش از قصیده آشکارا رنگِ ملی گرایانه و استقلال طلبانه دارد و نشان داده است که بهار سلطنت را فقط وقتی مفید می داند که حافظِ استقلال کشور باشد. از نظر او، حاکمی که عزت ملی را فدای آسایش یا مصلحت کند، از شأن پادشاهی دور می شود.بعد از این، بهار وارد نصایح اخلاقی و فردی می شود و از شاه می خواهد که از طمع، حسد، خشم، و چاپلوسی دوری کند. او این صفات را آفتِ قدرت می داند، برای اینکه به باور او همین خصلت هاست که حکومت را به فساد و فروپاشی می کشاند. در برابرِ این آفت ها، بهار بی نیازی، بخشش، فروتنی، و گذشت را می نشاند و تاکید می کند که شاهِ بزرگ کسی است که بر نفس خود غلبه کند، نه فقط بر دشمن بیرونی. این قسمت از قصیده در حقیقت نوعی اخلاقِ سلطنت است که در آن حاکم باید قبل از هر چیز، بر هوس ها و تمایلات شخصی خود پیروز شود.فقر در آزادگی به از غنا در بندگیگاو فربه بی شک صید پلنگ لاغر استاز خدا غافل مشو یک لحظه در هر کارکردچون تو باشی با خدا هرجا خدایت یاور استتکیه گاهی نغزتر از علم و استغنا مجویهرکه دارد علم و استغنا شه بی افسر استاز طمع پرهیز کن برای اینکه که چون قلاب دارهرچه اهتمام افزون نمایی عقده اش محکم تر استنیست از رشک و حسد سوزنده تر چیزی از آنکخفته خوش محسود و حاسد در بین آذر استقدرت و جاه و شرف را با طمع پیوند نیستپادشاه بی طمع مالک رقاب کشور استمردم آزاده را بیغوله فردوس است لیکمرد حرص و آز را فردوس کام اژدر استخویش را فربه مکن از خوردن و خفتن که شیرزان بود شاه ددان کاو را میانی لاغر استتن زن از نوشابه برای اینکه مرگ خیز و شر فزاستمعنی نوشابه آب مرگ و معجون شر استاز مهم ترین بخش های این نصایح، تاکید بهار بر فرهنگ، آموزش، و آزادی فکر و قلم است. او به شاه می گوید که کشور بدون فرهنگ و آیین، درختی بی نتیجه است و بقای ملت در گروِ کتاب، آموزش، و تربیت است. در ادامه، آزادی اندیشه و آزادی قلم را یکی از مهم ترین سرچشمه های قدرت کشور می داند و قلم آزاد را از شمشیر نافذتر می شمارد. این نگاه نشان داده است که بهار اصلاح سیاسی را بدون آزادی بیان ممکن نمی داند و از شاه می خواهد که به جای خاموش کردن صداها، به پرورش فکر و فرهنگ میدان بدهد.مغز را روشن کن از دانش که آرام دلستجسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر استراست باش و پاک با هم میهنان از مرد و زنکان یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر استاندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیزکز نظر پنهان کند آنرا که گنج گوهر استدر ره کسب شرف باید گذشت از مال و جانتا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور استقدرت ار خواهی ز راه جود کن خودرا قویشه که زر بخشی کند حکمش روا همچون زر استنیست کندآور کسی کاو چیره شد بر دیو و ددهرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور استدل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربانلطف شه بر خلق شیرین تر ز قند و شکر استهرچه سلطان قادر آید خلق ازو قادرترندگوش ها بر داستان کاوه آهنگر استخلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشتکز پس هر انتقامی انتقامی دیگر استدستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسارزان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر استچون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باشمه که بیدار است شب ها بر کواکب مهتر استتکیه بر عز و جلالت کی کند مرد حکیمکآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر استدوستار خلق شو تا مردمت گیرند دوستهرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر استدل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدیره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر استآشنا کآزار یاران جست او بیگانه استمادری کآسیب طفلان خواست او مادندر استسروری کاو مال مردم برد دزدی رهزن استمژه چون خم شد بطرف چشم نوک نشتر استچون که قاضی زور گوید داوری با پادشاستپادشاه چون زور گوید داوری با داور استسستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیزدخمه دارا نشان فتنه اسکندر استنقشه کار ار خطا شد کارها گردد خطاراست ناید خط اگر ناراستی در مسطر استسعی فرما تا به قانون افکنی بنیان کارشه که از قانون به پیچد سر سزای کیفر استجلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسارآری آری صیقل آئینه از خاکستر استچاپلوسان سخن چین را ز درگه دور دارچاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر استفتنه صورت مشو برای اینکه که بهر کار ملکزشت دانا بهتر از نادان زیبا منظر استکار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنکپیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر استهر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویشکار مغز از قلب جستن عیباک و منکر استجهد فرما تا نشینی در دل فرمانبرانبهترین مامور فرمانده دل فرمانبر استدر ره فرهنگ و مراسم وطن غفلت مورزملک بی فرهنگ و بی مراسم درختی بی بر استرونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دلستاعتبار دین و مراسم پاسبان هر در استدر ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملکپیر دانشور به از برنای نادانشور استبا کتاب و اوستاد این قوم را پاینده سازچون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر استملک را ز آزادی فکر و قلم قوت فزایخامه آزاد نافذتر ز نوک خنجر استدر پایان، بهار لحن خودرا به امید و دعا نزدیک می کند و آرزو دارد که شاه جوان بتواند چهره ای فرخنده برای کشور بسازد. او از شاه می خواهد که نصیحت او را به فال نیک بگیرد و بداند که خدمتِ صادقانه به وطن و مردم، ماندگارتر از هر خدمتِ موقتی است. به این ترتیب، قصیده با تصویری از امید، نوزایی، و امکانِ اصلاح پایان می یابد؛ امکانی که بهار آنرا در گروِ عقل، عدالت، فرهنگ، و مسئولیت پذیریِ شاه می بیند.خاطر پاکت مبادا خالی از نور امیدزان که ما را گر امیدی مانده باشد زین در استمنت ایزد را که ایران خسروی معصوم یافتخسرو معصوم را مدح و ثنایش درخور استلاله گون بادا به باغ ملک، چهر بخت توتا به فروردین چمن پر لاله و سیسنبر استفال فرخ زن شهنشاها ز گفتار بهارفال فرخ را اثرها در راه اختر استخدمت دیگر کسان از هفته باشد تا به سالخدمت گوینده باقی تا به روز محشر استاین قصیده، مکملِ نگاهِ اخلاقیِ بهار به وطن دوستی است. اگر وی در سروده های پیشین، مردم را به فداکاری دعوت می کرد، در این مقام، مخاطبِ خودرا حاکم قرار داده و یادآور می شود که بقای ملک نه با تاکید بر استبداد و نیروی نظامی، بلکه در گروی رضایت مردم، عدالت، گسترش فرهنگ و احترام به آزادی است.ملک الشعرا در این قصیده، سه محور اساسی را بعنوان ستون های نجات کشور به شاه گوشزد می کند: فرهنگ و آیین: بهار تصریح می کند که کشور بی فرهنگ، مانند درختی بی بر است و دولت بدون پشتوانه تربیت عمومی، توفیقی در اداره ملک نخواهد داشت.خردورزی و تقوا: او با نقد جهلِ برخاسته از جوانی، شاه را به سودجستن از مشورت با «پیران دانشور» فرا می خواند.اصالتِ آزادی قلم: در یکی از صریح ترین فرازها، بهار با عبارت «خامه آزاد نافذتر ز نوک خنجر است»، اقتدارِ پایدار را محصولِ آزادی بیان و کنش فرهنگی می داند، نه زور و خنجر.عدالت، قانون، فرهنگ، استقلال، و خویشتن داریدر نگاهِ انتقادی بهار، نسبت میان شاه و وطن، نسبتِ «مالک و مملوک» نیست؛ بلکه پادشاه «حافظِ وطن» است. وی در این قصاید، شاه را به اتکا بر سه اصل «خرد، عدالت و آزادی» دعوت می کند که با عبور از استبداد، راهی برای ثبات سیاسی و سربلندی ایران برقرار شود. در حقیقت، این قصیده نه تنها بعنوان یک اثر فاخر ادبی، بلکه به مثابه سندی از تاریخِ اندیشه سیاسیِ ایران، نشانگرِ تلاشِ شاعری است که قلم خودرا همیشه در خدمتِ اصلاحِ ساختارِ قدرت و اعتلای نامِ ایران قرار داد.این قصیده در کل، شاه جوان را به پنج چیز فرا می خواند: عدالت، قانون، فرهنگ، استقلال، و خویشتن داری. بهار در عین ستایشِ ظاهرِ پادشاهی، مدام آنرا به شرطِ فضیلت و مسئولیت محدود می کند. بنابراین، شعر هم مدح است، هم نقد، و هم برنامه سیاسیِ یک روشنفکرِ مشروطه خواه برای سلطنتِ تازه کار.امروز و با گذشت نزدیک نیم قرن از انقلاب اسلامی و انقراض سلسله پهلوی، میتوان دریافت که فهمیدن و شنیدن اندرزهای گران ملک الشعرای بهار چقدر برای گوش سنگین آن شاه ناپخته تازه بر تخت نشسته اهمیت داشته است. شاهی که در خلاء قدرت و با سفارش و تدبیر محمدعلی فروغی، وقتی انگلیسیها پدرش را به تبعید می فرستند به سرعت برای جانشینی آماده می شود، اما در عمل به این اندرزها عزمی نداشت.سالهای بعد زمان نشان داده است که پهلوی دوم در اوج قدرت و ثروت، میزان نارضایتی عمومی را باظلم و بی عدالتی، تهی کردن قانون از معنا، بی توجهی به فرهنگ و فضیلتها، وابستگی و وادادگی در مقابل استعمار و فساد لجام گسیخته در زندگی فردی و دستگاههای حکومت چنان بالا می برد که موج انقلاب او و تاج و تختش را در هم می پیچد و روزگار جدیدی برای ایران رقم می خورد. منبع: ساسان گستر 1405/04/14 20:59:46 5.0 از 5 امتیاز 6 تگهای خبر: آثار , آموزش , آهنگ , امنیت این مطلب ساسان گستر مفید بود؟ (1) (0) تازه ترین مطالب مرتبط آخرین خبر از بازار حبوبات در آستانه محرم طنزپردازی که با شعر به جنگ استبداد رفت هشدار رییس اتاق تهران درباره ی تشدید تخریب منابع طبیعی و رشد هزینه ها ادامه تولید و تامین کالاهای اساسی در دوران جنگ نظرات بینندگان در مورد این مطلب نظر شما در مورد این مطلب نام: ایمیل: نظر: سوال: = ۹ بعلاوه ۱